دریچهی بزرگ و تیره که گشوده میشود، سرمای دلنشینی در پیچوتاب رودهام میپیچد ومن سرد و مشکوک به خود میپیچم. میپیچد ومیپیچم، میپیچم ومیپیچد!
ساعتِ ششِ صبح، خیابانهای خلوت وکدرتهران با رخوتِ آشنا و صمیمی خود درتدارکِ پیرامونی ساده برای من دستوپا میزنند. چرخها دیوانهوار به دورخود میپیچند تا حجمِ نارنجی رنگ یک تاکسی را به جایی برسانند به مقصدی، قراری و یا آرامی. مگر تاکسیِ نارنجی را آرام وقراری هست؟
تاکسیِ نارنجی ومن میپیچیم. نمیفهمم به راست میپیچیم یا به چپ؟ یا هیچکدام؟ یا اینکه هرسه گزینهی راست و چپ وهیچکدام صحیح است؟
مدتهاست که این تست را بیپاسخ رها کردهام و پیچیدهام.
کدام را میتوان انتخاب کرد؟ دودِ غلیظ اما گرمِ اگزوزِاتوبوسهایِ شرکتِ واحد یا سگلرز درسرمای پاکِ زمستانی که برف ندارد که باران ندارد که هیچچیزندارد؟
آخر زمستان که اینهمه بیهمهچیزنمیشود. زمستانِ دریچهی تیرهی من بیهمهچیز است بیهویت است چه میدانم شاید ذاتش زمستان نیست ولی میخواهد که زمستان باشد!
دریچهی سرد و زمستانی که گشوده میشود، سرمای دلنشین که درپیچوتاب رودهام میپیچد، سرد ومشکوک که به خود میپیچم گم میشوم. فراموش میشوم. من جایی نمیروم. من همینجا هستم اما دیگر من نیستم شخص دیگری است که من نمیشناسمش.غریبهای که مصر ومصمم تلاش میکند تا جای مرا بگیرد، وانمود میکند که خود من است اما نیست. من میدانم که نیست.
این را من میفهمم و دریچهی تیره نیزهم. شک ندارم که دریچه، حضورِمنِ به دورازمن را میفهمد. من میفهمم که میفهمد که کدرمیشود که درخشش همیشگیاش را دریغ میکند که مات میشود که گرمای ناجیاش را دریغ میکند که دریغ میکند که دریغ میکند.
من میفهمم و دریچهی تیره نیزهم.
من دیدناش را عاجزم اما دریچهی کدرومات من گشوده که میشود میبیند که سرما در پیچوتاب رودهام میپیچد که به خود میپیچم که سرما مدام میپیچد ومیپیچم که گم میشوم که فراموش میشوم که گشودنش را برنمیتابم که بیتاب وپرتاب، رویاروییاش را میهراسم که دیگرمن، من نیستم که منِ دیگری، من است.
میدانم که میبیند که منزجرمیشود که رنج میکشد که دمبهدم تیرهترمیشود که تیرهگی روزافزونش دمبهدم سختتروخشنترمیشود که همان تیرگی سخت و خشناش را هم دریغ میکند که دریغ میکند که دریغ میکند. دریغ میکند. دریغ.
دریچهی رنجور ومنزجرِمن که دیربهدیروبیرغبت گشوده میشود، به خود میتابم. من میپیچم. سرما میپیچد رودهام میپیچد. منی که من نیست هم میپیچد. همه میپیچند. همهی چیزهایی که با من وبی من هستند ونیستند میپیچند. با من و بی من ومن، به من وبه خود میپیچند. من هم به آنها و به خود میپیچم. میپیچند ومیپیچم. میپیچم ومیپیچند!
اما انگار ساعت به وقت تمام پیچها شش صبح است و خیابانهای خلوت وکدر با رخوتِ آشنا و صمیمی خود همچنان درتدارکِ پیرامونی برای من دستوپا میزنند. در دل هرپیچ با چرخهایی روبهرومیشوم که چون من، دیوانهوار به دورخود میپیچند تا حجمِ نارنجی رنگ یک تاکسی را به جایی برسانند به مقصدی، قراری و یا آرامی.
همچنان تاکسیِ نارنجی را و من را آرام و قراری نیست.همیشه من و تاکسیِ نارنجی، با هم و به هم میپیچیم و من هیچوقت نمیفهمم به کدام سمت پیچیدیم؟ تست همیشگی طرح میشود و بازهم بیپاسخ رها میشود. همچنان مردد و حیرانم که دود غلیظ و کثیف اما گرمِ اگزوزِاتوبوسهایِ شرکت واحد را انتخاب کنم یا سگلرز درسرمای پاکِ زمستانی را که برف ندارد که باران ندارد که هیچچیز ندارد. زمستانی که زمستان نیست.
من اما میپیچم. میپیچم ومیپیچند. میپیچند ومیپیچم. در این میان تنها امید است که لحظهبهلحظه کمرنگتر میشود.
دریچهی ناامیدِ من که گشوده میشود، سرما که در پیچوتاب رودهام میپیچد، سرد ومشکوک که به خود میپیچم تلخی گسی در وجودم تراوش میکند. میدانم که دیگروقتی نمانده و پایانِ کار نزدیک است. میدانم که این آخرین لحظاتی است که دریچه گشوده میشود. میدانم که بخت در یافتن منِ گمگشتهام همراه نیست و میدانم که دریچه را دیگر میل و کششی به گشایش و گشودن نمانده است. میدانم که دیگر رغبت گشایش و گشودناش نیست که آن یاسِ مواج در تیرهگی بی حالتاش عزم رفتن ندارد که آن امیدِ جانبخش را دریغ میکند که دریغ میکند که دریغ میکند. دریغ. دریغ. دریغ.
دریغا که آنقدرپیچیدهام وتابیدهام که جایجای وجودم از گرههای ریزودرشت، کورو بینا درهم پیچیده است. من به دنبال هویتی موهوم در این پیچدرپیچ بیانجام هرآنچه را که نباید گم کردهام. من دراین پیچدرپیچ مبهم جا ماندم. من، من را گم کردهام ودریغ که غیبتام را دیردریافتم. دیردریافتی. دیردریافتیم.
دریچهی بزرگ وتیره، دریچهی سرد و زمستانی، دریچهی کدر و مات، دریچهی رنجور و منزجر، دریچهی ناامیدِ من ایکاش پیش از اینها میفهمیدم ومیفهمیدی که گشوده که میشوی سرمای دلنشینی در پیچوتاب رودهام میپیچد و سرد ومشکوک به خود میپیچم ومیپیچد. گشوده که میشوی من دیگرمن نیستم و تو دریغ میکنی. دریغ میکنی. دریغ.
نوشته شده توسط مهیار زاهد در شنبه 19 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ