Image and video hosting by TinyPic
ماهی سیاه كوچولو> جمعه 15 آذر 1387
شک به شک |

چنان بی‌شکل شده‌ام که نفس می‌شوم چون دود در ریه‌های ناتوانِ تو و من.

ناکامی‌های گریز. بی‌فرجامی‌های عیان در تجربه‌‌ی آزمودن و آزمودن تجربه.

جبر گم‌گشته در میان هزاران منِ نهان در من.

خودم را نمی‌شناسم.

بی‌اعتقاد شده‌ام به اعتقاد و عقیده.

تعریف من؟ تعریف زندگی؟ تعریف تو؟  

می‌توانی تعریف را برای من تعریف کنی؟  تعریفِ تعریف را؟

گویی واقعه در میان انبوه واژگان رخ داد و شاه گرفت.

واژه‌ها بیهوده تلف شده‌‌اند و من هم.

این‌ همه که از دست داده‌ام ابزار زندگیِ من بوده‌اند. منی که دیگر نمی‌دانم کیست.

بی‌شکل شده‌ام در ریه‌های من و تو. بی‌شکل شده‌ام و تو شکل مرا نمی‌شناسی دیگر.

تنها صبوری‌ کن با من که دیگر تا جنون راهی نمانده است.

 

کجا نوشت: نه. تو را دلِ دل‌کندنم نیست.    


نوشته شده توسط مهیار زاهد در یکشنبه 3 آذر 1387 و ساعت 07:27 ق.ظ
زندگیِ خوبِ من! |
اوضاع خوب است. من خوب نیستم.
نوشته شده توسط مهیار زاهد در شنبه 25 آبان 1387 و ساعت 09:06 ق.ظ
چهارشنبه دیر بود |

می‌گفت: تا دوشنبه بیشتر وقت نداریم.

من اما می‌دونستم تا چهارشنبه وقت هست.

همیشه همین‌طور بود.

اماانگار راست می‌گفت  این چهارشنبه دیگر دیر شده بود.

سربلند باشید ای شهروندان بی‌روز.

 


نوشته شده توسط مهیار زاهد در جمعه 17 آبان 1387 و ساعت 05:45 ب.ظ
همیشه از مرگ هراسیده‌ام |

همیشه از مرگ هراسیده‌ام و هرگز درنیافتم که چرا؟

هول از چی؟ تا به چه؟

چندی است که نیستم،نه خانه و نه هیچ کجا. نه،هیچ کجا!

پیش از این هم سنگین بود. بی‌شک بود. همیشه سنگین بود. فضای خانه را می‌گویم. خانه‌ای که مدت‌هاست ندارمش و نداردم.

پیش از این هم بود،از این جنس نه اما،اما نه از این جنم. نه این‌چنین گنگ،مبهم،ناشناس وهولناک.

مادر،من از خانه‌ات می‌ترسم. می‌هراسم مادر. آه که مادر،برای شنیدن نیست. مادر؛گیج،مادر؛منگ،مادر؛بخش کوچکی از فضای غریبِ خانه‌ای مدفون. مادر،من. من؟ مادر؟

خانه‌‌ی سختِ بی‌وجدان مسلح به قوسی‌ تار و بی‌انجام که هیچ مدخلِ بی‌دخلی را به هیچ اطاقی نرساند. همان مسیرِ وهمناک که همه‌ی عمر پیموده‌ام تا به اتاقی درآیم که خود درنیامد مگر از درِ‌جور.

چندی است که نیستم، خانه و قوس و مادر هستند اما. اطاق هم هست که ای‌کاش هست‌اش نیست می‌بود که نیست دیگر اتاقِ من که نبود هیچ‌زمان که نشد هیچ‌زمان.

اطاق هست. من اما نیستم انگار. نیستم و نبوده‌ام که نمی‌بینم و ندیده‌ام آشفته فضایِ سنگینی را که گویی زنده‌دوستِ زنده‌گریزی زندگی‌اش‌ را به‌یک‌باره میانِ وزن بی‌شکلِ آن فروگذاشته و رفته است. 

بی‌حوصله از هم‌بستریِ بی‌حوصلگی، کرخت و کدر،گام‌هایِ رمیده از شوق‌اش را نثارِ قوس دویده‌ از پشت‌اش کرده و رفته ‌است بی‌هیچ نگاهی.

عجبا که هویتی ناتمام در گذر از زندگیِِِ بی‌اتمام، با دستی‌پر از هراسِ لایزالِ مرگ به بستر مرگی نیمه‌کاره می‌‌آرامد!

نه اینک عجبی نیست. تنها آرمیدن را فریب می‌دهم تا آرامشی نابالغ را بنیان نهم که این اجبارِ جبرِ ناگریزِ خلقتِ ناقصِ تلخِ من است. منِِِِ همیشه نیمه وهمیشه ناتمام. بیگانه و هرگز با انجام و آغاز تا ابد درمیان مانده‌ی خو‌کرده به میان. من یکه حسرت‌خوارِ پای‌بسته در میان حسرت‌زارِ اتمام و تمام. من که حتا به تمامت من نیستم. من شاید "م" شاید من "ن". مادر،ن؟ مادر،م؟

 مادر در هراسم از تو که به نیم‌بوسه‌ای نیمه‌نوزادِ نیم‌بندی را با زایشِ نصفه‌نیمه‌ات مابین بودن و نبودن رها ‌کردی. هیچ‌کجایی که هیچ مسئله‌ای ندارد!  


نوشته شده توسط مهیار زاهد در یکشنبه 12 آبان 1387 و ساعت 03:52 ق.ظ
ماه و من |

امشب مرا ماه گرفت

و من ماه‌گرفته‌ترین آدم روی زمینم.


نوشته شده توسط مهیار زاهد در دوشنبه 6 آبان 1387 و ساعت 06:58 ب.ظ
حیف که نگذاشت! |

غم نان اگر می‌گذاشت نمی‌گذاشتم که بگذارد.

والا به خدا با این نوناشون!


نوشته شده توسط مهیار زاهد در پنجشنبه 25 مهر 1387 و ساعت 09:32 ق.ظ
| شخصی ,

ـ 130000 تومان : قسط کامپیوتر

ـ 120000 تومان : آقای استادهاشم

ـ 570 تومان : هزینه حواله پول آقای استادهاشم

ـ 4000 تومان : آب‌انار مخصوص محمد

ـ 30000 تومان : معلم فرانسه

ـ 2500 کارواش + 1500 انعام = 4000 تومان

ـ 11000 تومان : تعویض لنت ماشین

ـ 7000 تومان : گل برای توالت‌فرنگی

ـ 200 تومان : پارکبان

ـ 2500 تومان فرچه دستشویی

ـ 3200 تومان : بنزین

ـ 6000 تومان : بستنی میوه‌ای + بستنی سنتی

ـ 8000 تومان : کتاب "از اسطوره تا تاریخ"

ـ 8000 تومان : هزینه‌ی آگهی جمعه‌بازار همشهری برای چرخ سفال

ـ 650 تومان : پودر رخت‌شویی برف

ـ 62000 تومان : قبض موبایل

+ 6000 تومان : دربستی

+ 400000 تومان : خیریه از سمت برادر ارجمند

+ 50000 تومان : مسافرسرراه‌کشی

+ 0 تومان : فعالیت شریف مطبوعاتی

50000 تومان : بدهی به بهروز شادلو

50000 تومان : بدهی به سهیل

خدا هزار تومان : بدهی به دانشگاه

21500 تومان : خشکشوی(دوقبض جهت کت‌و‌شلوار و پیرهن سفیده)

حدود 25000 تومان : تعمیر ساعت‌ها

 


نوشته شده توسط مهیار زاهد در دوشنبه 1 مهر 1387 و ساعت 04:09 ق.ظ
ATGCATCGGGAATCTAGCTAGCT | شخصی ,

نمی‌دانم دی‌ان‌ای کج‌ و‌معوج من چه شکل و شمایلی به خود گرفته و کدهایش به چه ترتیبی کنارهم قطار شده‌اند. به فرض هم که می‌دانستم چه فرقی به حال من داشت؟ کدهای ژولیده و شوریده‌ای که اشتباه حیاتی و مهمی در ترتیب‌شان رخ نداده اما به خوبی آراسته و پیراسته نشده‌اند. انگاری دستی لرزان و خسته‌ در واپسین ثانیه‌های یک روز کاری سخت با بی‌حوصلگی سرهمشان‌آورده و به شتاب رفته است تا خمیازه‌ای با شکوه را بدرقه کند.  

همین است دیگر،همین است که همیشه آخروقت رسیده‌ام. آخروقت،کمی قبل از تعطیلی،در آستانه‌ی تعطیلی!  وقت بی‌حوصلگی‌ زندگی. زمانی که به اندازه‌ی کافی زود نیست و از طرفی آن قطعیت آرامش‌بخش بعد از وقت و تعطیلی حتمی را ندارد چرا که به اندازه لازم دیر نیست. لحظه‌های معلق بین دیر و زود. آخروقت زمان لنگ در هوایی و بلاتکلیفی است. آخروقت زمان من است. هدیه‌ای از طرف همان کدهای نخراشیده‌ی لعنتی. زندگی در جهانی که حوصله ندارد. می‌خواهد در را ببندد و بگوید: تعطیل،شما برو فردا بیا!

آه از این کدهای زمخت که ردشان همه جا هست؛روی دیوارهای دود گرفته و تیره،در چهره‌‌ی ناگزیر پدر و مادرم،لا‌به‌لای قماش بی‌مصرف وبلاتکلیف خانه، در نگاه درمانده‌ی برادرم،در چهره‌های متعجب دیگران،در افسوس رخوت‌ناکی که چشمان خواهرم را فراگرفته،در غافل‌گیری پی‌درپی دوستان تازه،در وحشتی که اندیشه‌ی خواهرم را بسان شبی بی‌سو تیره نموده و در طعم گس وغلیظی که بر زندگی‌ام نشسته و لحظه‌به‌لحظه سنگین‌تر می‌شود.

آخروقت است دیگر. شاید فردا زود رسیدیم. شاید فردا جهان حوصله داشت و زندگی باز بود. شاید فردا...
نوشته شده توسط مهیار زاهد در جمعه 22 شهریور 1387 و ساعت 11:09 ق.ظ
چرا | عمومی ,

 من که اون‌جور آدمی بودم چی شد که این‌جور  آدمی شدم؟


نوشته شده توسط مهیار زاهد در شنبه 26 مرداد 1387 و ساعت 03:08 ق.ظ
دریچه‌ی دریغ | شخصی ,

دریچه‌ی بزرگ و تیره که گشوده می‌شود، سرمای دل‌نشینی در پیچ‌‌وتاب روده‌ام می‌پیچد ومن سرد و مشکوک به خود می‌پیچم. می‌پیچد ومی‌پیچم، می‌پیچم ومی‌پیچد!

ساعتِ ششِ صبح، خیابان‌های خلوت وکدرتهران با رخوتِ آشنا و صمیمی خود درتدارکِ پیرامونی ساده برای من دست‌و‌پا می‌زنند. چرخ‌ها دیوانه‌وار به دورخود می‌پیچند تا حجمِ نارنجی رنگ یک تاکسی را به جایی برسانند به مقصدی، قراری و یا آرامی. مگر تاکسیِ‌ نارنجی را آرام وقراری هست؟

تاکسیِ نارنجی ومن می‌پیچیم. نمی‌فهمم به راست می‌پیچیم یا به چپ؟ یا هیچ‌کدام؟ یا این‌که هرسه گزینه‌ی راست و چپ وهیچ‌کدام صحیح است؟

مدت‌هاست که این تست را بی‌پاسخ رها کرده‌ام و پیچیده‌ام.

کدام را می‌توان انتخاب ‌کرد؟ دودِ غلیظ اما گرمِ اگزوزِاتوبوس‌هایِ شرکتِ واحد یا سگ‌لرز درسرمای پاکِ زمستانی که برف ندارد که باران ندارد که هیچ‌چیزندارد؟

آخر زمستان که این‌همه بی‌همه‌چیزنمی‌شود. زمستانِ دریچه‌ی تیره‌ی من بی‌همه‌چیز است بی‌هویت است چه می‌دانم شاید ذاتش زمستان نیست ولی می‌خواهد که زمستان باشد!  

دریچه‌ی سرد و زمستانی که گشوده می‌شود، سرمای دلنشین که درپیچ‌و‌تاب روده‌ام می‌پیچد، سرد ومشکوک که به خود می‌پیچم گم می‌شوم. فراموش می‌شوم. من جایی نمی‌روم. من همین‌جا هستم اما دیگر من نیستم شخص دیگری است که من نمی‌شناسمش.غریبه‌ای که مصر ومصمم  تلاش می‌کند تا جای مرا بگیرد، وانمود می‌کند که خود من است اما نیست. من ‌می‌دانم که نیست.

این را من می‌فهمم و دریچه‌ی تیره نیزهم. شک ندارم که دریچه‌، حضورِمنِ به دورازمن را می‌فهمد. من می‌فهمم که می‌فهمد که کدرمی‌شود که درخشش همیشگی‌اش را دریغ می‌کند که مات می‌شود که گرمای ناجی‌اش را دریغ می‌کند که دریغ می‌کند که دریغ می‌کند.

من می‌فهمم و دریچه‌ی تیره نیزهم.

من دیدن‌اش را عاجزم اما دریچه‌‌ی کدرومات من گشوده که می‌شود می‌بیند که سرما در پیچ‌و‌تاب روده‌ام می‌پیچد که به خود می‌پیچم که سرما مدام می‌پیچد ومی‌پیچم که گم می‌شوم که فراموش می‌شوم که گشودنش را برنمی‌تابم که بی‌تاب‌ وپر‌تاب، رویارویی‌اش را می‌هراسم که دیگرمن، من نیستم که منِ دیگری، من است.

می‌دانم که می‌بیند که منزجرمی‌شود که رنج می‌کشد که دم‌به‌دم تیره‌ترمی‌شود که تیره‌گی‌ روزافزونش دم‌به‌دم سخت‌تروخشن‌ترمی‌شود که همان تیرگی سخت و خشن‌اش را هم دریغ می‌کند که دریغ می‌کند که دریغ می‌کند.  دریغ می‌کند. دریغ.     

دریچه‌ی رنجور ومنزجرِمن که دیربه‌دیروبی‌رغبت گشوده می‌شود، به خود می‌تابم. من می‌پیچم. سرما می‌پیچد روده‌ام می‌پیچد. منی که من نیست هم می‌پیچد. همه می‌پیچند. همه‌ی چیزهایی که با من وبی من هستند ونیستند می‌پیچند. با من و بی من ومن، به من وبه خود می‌پیچند. من هم به آنها و به خود می‌پیچم. می‌پیچند ومی‌پیچم. می‌‌پیچم ومی‌پیچند!

اما انگار ساعت به وقت تمام پیچ‌ها شش صبح است و خیابان‌های خلوت وکدر با رخوتِ آشنا و صمیمی خود هم‌چنان درتدارکِ پیرامونی برای من دست‌وپا می‌زنند. در دل هرپیچ با چرخ‌هایی روبه‌رومی‌شوم که چون من، دیوانه‌وار به دورخود می‌پیچند تا حجمِ نارنجی رنگ یک تاکسی را به جایی برسانند به مقصدی، قراری و یا آرامی.

هم‌چنان تاکسیِ نارنجی را و من را آرام و قراری نیست.همیشه من و تاکسیِ نارنجی، با هم و به هم می‌پیچیم و من هیچ‌وقت نمی‌فهمم به کدام سمت پیچیدیم؟ تست همیشگی طرح می‌شود و بازهم بی‌پاسخ رها می‌شود. هم‌چنان مردد و حیرانم که  دود غلیظ و کثیف اما گرمِ اگزوزِاتوبوس‌هایِ شرکت واحد را انتخاب کنم یا سگ‌لرز درسرمای پاکِ زمستانی را که برف ندارد که باران ندارد که هیچ‌چیز ندارد. زمستانی که زمستان نیست.

من اما می‌پیچم. می‌پیچم ومی‌پیچند. می‌پیچند ومی‌پیچم. در این میان تنها امید است که لحظه‌به‌لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شود.

دریچه‌ی نا‌امیدِ من که گشوده می‌شود، سرما که در پیچ‌و‌تاب روده‌ام می‌پیچد، سرد ومشکوک که به خود می‌پیچم تلخی گسی در وجودم تراوش می‌کند. می‌دانم که دیگروقتی نمانده و پایانِ کار نزدیک است. می‌دانم که این آخرین لحظاتی است که دریچه گشوده می‌شود. می‌دانم که بخت در یافتن منِ گم‌گشته‌ام همراه نیست و می‌دانم که دریچه را دیگر میل و کششی به گشایش و گشودن نمانده است. می‌دانم که دیگر رغبت گشایش و گشودن‌اش نیست که  آن یاسِ مواج در تیره‌گی بی حالت‌اش عزم رفتن ندارد که آن امیدِ جان‌بخش را دریغ می‌کند که دریغ می‌کند که دریغ می‌کند. دریغ. دریغ. دریغ.  

دریغا که آن‌قدرپیچیده‌ام وتابیده‌ام که جای‌جای وجودم از گره‌های ریزودرشت، کورو بینا درهم پیچیده است. من به دنبال هویتی موهوم در این پیچ‌درپیچ بی‌انجام هرآن‌چه را که نباید گم کرده‌ام. من دراین پیچ‌درپیچ مبهم جا ماندم. من، من را گم کرده‌ام ودریغ که غیبت‌ام را دیردریافتم. دیردریافتی. دیردریافتیم.  

دریچه‌ی بزرگ وتیره، دریچه‌ی سرد و زمستانی، دریچه‌ی کدر و مات، دریچه‌ی رنجور و منزجر، دریچه‌ی ناامیدِ من ای‌کاش پیش از این‌ها می‌فهمیدم ومی‌فهمیدی که گشوده که می‌شوی سرمای دل‌نشینی در پیچ‌‌وتاب روده‌ام می‌پیچد و سرد ومشکوک به خود می‌پیچم ومی‌پیچد. گشوده که می‌شوی من دیگرمن نیستم و تو دریغ می‌کنی. دریغ می‌کنی. دریغ.   


نوشته شده توسط مهیار زاهد در شنبه 19 مرداد 1387 و ساعت 12:08 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ شک به شک+ زندگیِ خوبِ من!+ چهارشنبه دیر بود+ همیشه از مرگ هراسیده‌ام+ ماه و من + حیف که نگذاشت!+ + ATGCATCGGGAATCTAGCTAGCT+ چرا + دریچه‌ی دریغ+ اخاذی از یک خبرنگار + درد دل های آبجی خانوم آکتور سینما+ دختر گم کرده همزاد+ این جور آدمی بودم من!+ نگهبان شب

صفحات: 1 2 3 4 5 6 7